برای گفتن من شعرهم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم من را
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گرهم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزله تو فاصله ای نیست
پی نوشت:
ای که نزدیکی مث من، به من اما خیلی دوری
خوب نگاه کن تا ببینی، چهره ی درد و صبوری

تاريخ : دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴ | 13:41 | نویسنده : amirhosein |



